تبليغاتX
کلبه

کلبه

به وبلاگ کلبه خوش آمدید

وبلاگ شخصی

+ نوشته شده در  سوم مهر 1386ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط مرتضی  | 

روی یار

گــوينـد روي يــار به كس آشكــار نيست

در چشم من كه هيچ بجـز روي يـار نيست

گــوينـد در بهـــار دمــد گــــل ولــي مــرا

گلهـاست در نظـر كه يكي در بهـار نيست

خارست و گل، بهر چمن و سيـنه مراست

گلهـاي دسته دسته كه در دسـت خار نيست

ويرانه پيكــري كــه نبــاشد خـــراب درد

بيچاره سيـنه اي كه به عشقش دچار نيست

بي بـوس و بي كنــار بود يــار، يــار من

در سينه است، حاجت بوس و كنار نيست

از شـش جهــت گرفتـه سـر راه سيــر ما

ما را ز دست عشـق تـو، پـاي فرار نيست

+ نوشته شده در  ششم اسفند 1385ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط مرتضی  | 

خدای مهربون

یکی بود یکی نبودزیر گنبد کبود آسمون

جز خدای مهربونهیچ کس نبود

اما اون خدای مهربون دلش کسی رو می خواست که دوستش داشته باشه

تا اینکه یکی رو ساخت دوست داشتنییکی که مثل فرشته ها مهربون بود و مثل گل ها پاک

 خدای مهربون یه بچه ساختیه بچه که توی دل مادرش جا داشتاما بچه مادرو دوست نداشت

آخه شیطون می دونست که خدا و مادر ، هردو بچه رو دوست دارن رفت

 سراغ اون آخه شیطون قسم خورده بودقسم خورده بود به عزت و جلال اون خدای مهربون که بره سراغ اونایی که خدا دوسشون داره بره تا از خدا بگیردشون

 اما اول باید از مادر بگیردشونآخه مادر خلیفه ی خدا رو زمین بودشیطون بچه رو از مادرش گرفتدادش دست خلیفه های خودش خلیفه های شیطون بچه رو دیگه به مادرش ندادن قلب بچه رو از تو سینه اش در آوردندیگه بچه قلب نداشت بچه ی مهربون و پاک دیگه هیچی نداشت

آخه خدایی آدما به قلبشونه خلافت خدا تو آدما قلبشونه خلیفه های شیطون بچه رو کردن مثل خودشون مثل شیطون شون دیگه خدا کسی رو نداشت که دوستش داشته باشه

 دیگه مادر کسی رو نداشت که براش گریه کنه دیگه خدا کسی رو نداشت که "چرخ بر هم زنه" براش دیگه مادر کسی رو نداشت که دنیا رو زیر پا بذاره براش

بچه شده بود مال شیطونابچه ی بی قلب، مادرو کشت خلیفه های خدا رو نا امید و خسته کردبچه ی بی قلب دین خدا رو کشت خدا رو خسته کردخدایی که زمین و آسمونا رو آفرید و خسته نشداز بچه خسته شدخواست از رو زمین ورش داره اما یادش اومد که اون همون بچه ایه که دوستش داشت قلبش بازم لرزید

قلب خدا برای بچه لرزید گذاشت بازم رو زمین بمونه تا شاید یادش بیاد یه روز قلبی داشت که خلافت خدا توش بود یه روز مادری داشت که هدیه ی خدا بودتا شاید یادش بیاد یه روز همونی بود که خدا عاشقش شده بود...

+ نوشته شده در  ششم اسفند 1385ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط مرتضی  | 

باز هم رنگها

اشک ها و درد ها رنگها و باز هم رنگها .. اما این روح جوان هنوز پا بر جاست . خداوندا ببین که بنده کوچکت هنوز بر پاهای خود استوار است ... پروردگارا ...  جوانه نوپای گل امید ... سخت کار میکند حتی در این بیابان بی آب و علف ... چون تو می خواهی ! چون تو آب و خورشیدش می شوی ...  تو  برایش دست میزنی و او مست و ترانه خوان همچنان می آید ...می آید و می آید .

+ نوشته شده در  ششم اسفند 1385ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط مرتضی  | 

با یاد تو

با یاد تو هر کجا دلی شاد است

                                                در بند تو هر که شد اسیر آزاد است

 

با رنج تو جان عاشقان مسرور است

                                                با گنج غم تو سینه عشق آباد است

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1385ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط مرتضی  |