ميوه ها و رازهاي شخصيتي انسان

آيا مي دانيد كه مي توانيد از روي ميوه هاي
انتخاب شده شخصيت آدمها را بشناسيدو بر اساس ميوه هاي مورد نظر بگوييد كه شرايط روحي ورواني اشخاص مختلف چگونه است؟ پس ميوه دلخواه خود را انتخاب كنيد و به رازهاي شخصيتي خود و دوستانتان پي ببريد.

عشق

نه دیگه این دفعـه رو من می بـرم

بـا دو بـــال آرزوهـــــا می پــــرم

پرزنون می رم از این شهر شلوغ

از میــــــون آدمــــــای پـــردروغ

*******

می رم اونجا که دلا بهـــاریه

از تو دلهـا کینـه ها فــــراریه

اونجـا که قلب ستـاره نگیــره

گل به جرم عشق بلبل نمیــره

دیگــه من نمی مونم میــون این آدمــکا

دیگه از دلم نمی گم واسه این عروسکا

عاشق

 عاشق بودیم    عاشق هستیم   عاشق خواهیم ماند

حاجت

دوست دارم نگات كنم      توام به من نگاه كني

من تو رو صدا كنم       توهم من و صدا كني

قربون صفات برم       از راه دوري اومدم

جاي دوري نمي ره       اگه به من نگاه كني

دل من زندونيه

تويي كه تنها مي توني قفس و وا كني و پرنده رو رها كني

مي شه كنج حرمت گوشه قلب من باشه

تو غريبي و منم غريبم اما چي ميشه

دل اين غريبه را با خودت آشنا كني

دلم و گره زدم به پنجرت دارم مي رم

دوست دارم تا من مي يام اون گره ها را وا كني

يا علي موسي الرضا ميشه به من نگاه كني

آسمانی خسته

با وجود آسمانی خسته ازیک تکه نور

                                 تشنه یک ذره نور

  گم درون خویشتن خالی و پوچ

  کودکانه

     دخترانه

             ریشه یک جاهلیت در وجودم جاری است

             دشنه ها و زخم مردان کاری است

                                         بر درخت زندگی

  آفتابم تشنه یک ذره نور

    ذره ای بیداری و اندیشه در جسم زمان

  آفتابم ....

  گاه بیداری مگر در چشم این انسان منگ

                           فصل گرد افشانی است؟!!!

  ای دریغا ای دریغ.....

  خنده بر لبهای جمع٬

      نقشی از شادی که نیست!

                        یک عادت تکراری

یادمان باشد

یادمان باشد امروز جفایی نکنیم          اگر در خود شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند         طلب عشق زهر بی سرو پایی 

چه درد است

چه درد است این چه درد است این چه درد است      که در گلزار ما این فتنه کرده است

چرا در هر نسیمی بوی خون است                        چرا زلف بنفشه سرنگون است

چرا پروانگان را پر شکسته است                           چرا هر گوشه گرد غم نشسته است

چرا مطرب نمی خواند سرودی                              چرا ساقی نمی گوید درودی....

لحظات

همیشه غمگین ترین لحظات رو عزیز ترین

کسانمون به ما هدیه میدن

تا کجا ؟ تابکی؟

تا کجا با ید پریشان رفت و غمگین قصه گفت

رنگ سیاه بر بوم زندگی پاشید و مرد گریه کرد

آسمانی کشید و بی تو ابرایی تار تار

قلب خود را زخم زد . پلک بست و احساس کرد

تا به کی با ید دمید نفسی آلوده به آه

در نیاز عشق خویش روح را آواره کرد

تا به کی باید گسست زنجیر اسراتهارا

سرکشی های عشق را در بی پناهی خواب کرد

يادم آيد

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها

من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها

زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت

رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها

تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري

بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها

به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را

تو طفل هرزه پو، بايد كني اينتركتازيها

تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل

من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها

ابر غم

 

قلب زينب ابر غم مي‏بارد امشب
سوز دلش بوي مدينه دارد امشب

 زينب ز ابر ديده مي‏بارد ستاره
دارد به پيشاني بابايش نظاره
 

 آرام بهرش سفره افطار چيند

در چشم او رخساره مادر بيند

  آرامش او كرده زينب را پريشان

گويد پدر اينگونه قلبم را ملرزان

  اي كاش من در كوچه سيلي خورده بودم

اينجا نبودم در مدينه مرده بودم

  اي كوچه‏هاي كوفه از غربت بميريد

بوسه ز پاي رهبري مظلوم گيريد

  اي خاك نخلستان ز رويش توشه بردار

خود را به زير پاي او آرام بگذار

مرغان عاشق راه مولا را بگيريد

او بي كس است امشب شما بهرش بميريد

  امشب علي مات جمالي لاله گون است

ذكر لبش »انا اليه راجعون« است

  خانه نشين داغ زهراي نجيب است

دلخسته از نامردي شهري غريب است

  محراب را چون پشت در گلگون نمايد

  بر شهر خونين او سر غربت بسايد

  بهر علي هنگامه پرواز گرديد

تا كه ز پا افتاد دستش باز گرديد

پروردگار

 تويي پروردگار بزرگ كه نيست مانند او چيزي

 و اوست شنوا و بينا

و اين ماهيست كه بزرگش كردي

 و گراميش داشتي و شرفش بخشيدي

 و برترش ساختي بر ديگر ماه ها

 و آن ماهيست كه واجب كردي بر من روزه گرفتنش را

 و آن ماه رمضان است كه نازل كردي در آن قرآن را

 براي راهنمايي مردم   و گواه درست براي هدايت

 و فرق بين حق و باطل

 و قرار دادي تو در آن شب قدر را

و قرار دادي آن را بهتر از هزار ماه

اي صاحب منتي كه بر تو منت نباشد

 منت گذار بر من به رها كردن تنم از آتش دوزخ در آنها

 كه منت نهي بر ايشان و داخل كن مرا در بهشت

 به رحمت خودت اي مهربان  ترين مهربانان 

...

باور نمي كنم

باور نمي كنم كه شمشيري پركينه، اقيانوسي را توان شكافتن داشته باشد. باور نمي كنم كه ضربتي نفاق آميز، خورشيد را از نورانيت اندارد. و امشب سرخ ترين پرواز نماز، از رواق خون گرفته محراب بندگي است. شب جان سوزترين ناله هاي نخلستان!

دامن محراب كوفه

 

دامن محراب كوفه لاله گون گرديده است           سجده گاه مرتضي(ع)درياي خون گرديده است

چهره ي نوراني آيينه ي ايزدنما                    غرق خون از تيغ ظلم خصم دون گرديده است