تا کجا با ید پریشان رفت و غمگین قصه گفت

رنگ سیاه بر بوم زندگی پاشید و مرد گریه کرد

آسمانی کشید و بی تو ابرایی تار تار

قلب خود را زخم زد . پلک بست و احساس کرد

تا به کی با ید دمید نفسی آلوده به آه

در نیاز عشق خویش روح را آواره کرد

تا به کی باید گسست زنجیر اسراتهارا

سرکشی های عشق را در بی پناهی خواب کرد