با یاد تو
با یاد تو هر کجا دلی شاد است
در بند تو هر که شد اسیر آزاد است
با رنج تو جان عاشقان مسرور است
با گنج غم تو سینه عشق آباد است
با یاد تو هر کجا دلی شاد است
در بند تو هر که شد اسیر آزاد است
با رنج تو جان عاشقان مسرور است
با گنج غم تو سینه عشق آباد است
تو ای تمامی خوبیها، محزونترین آواها را پذیرا شو
در برکه قلبم عشقت ذره ذره سیراب می شود و رشد می کند.
و اکنون ای تمامی مهربانیها ، برایت در قلبم که خانه عشقت است
قصری زرین به لطافت شعر ساخته ام ، که تو را بر عرش آن جایگاهی است
که بر آن قدم بگذاری و مرا از آنجا صمیمانه بخوانی.
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد
قصه
قصه از آنجاست......
ازآنجا که دیگر کسی نیست......
قصه از درد بی کسی است.........
قصه از ناله ها و هق هق های شبانه است
قصه از آنجاست که باز هم در کوچه پس کوچه های عشق
به دنبال تو می گردم
به دنبال رد پایی که باز هم ما را به هم برساند
به دنبال کوچه ای که نامش رازقیست
که درختان انر در آن کوچه باز هم شکوفه زدند
و تو باز هم ایستاده ای
که مرا در آغوش گیری
قصه از آنجاست.......
از خاطره که فقط قصه است
قصه ای که دگر ...........