وبلاگ شخصی

روی یار

گــوينـد روي يــار به كس آشكــار نيست

در چشم من كه هيچ بجـز روي يـار نيست

گــوينـد در بهـــار دمــد گــــل ولــي مــرا

گلهـاست در نظـر كه يكي در بهـار نيست

خارست و گل، بهر چمن و سيـنه مراست

گلهـاي دسته دسته كه در دسـت خار نيست

ويرانه پيكــري كــه نبــاشد خـــراب درد

بيچاره سيـنه اي كه به عشقش دچار نيست

بي بـوس و بي كنــار بود يــار، يــار من

در سينه است، حاجت بوس و كنار نيست

از شـش جهــت گرفتـه سـر راه سيــر ما

ما را ز دست عشـق تـو، پـاي فرار نيست

خدای مهربون

یکی بود یکی نبودزیر گنبد کبود آسمون

جز خدای مهربونهیچ کس نبود

اما اون خدای مهربون دلش کسی رو می خواست که دوستش داشته باشه

تا اینکه یکی رو ساخت دوست داشتنییکی که مثل فرشته ها مهربون بود و مثل گل ها پاک

 خدای مهربون یه بچه ساختیه بچه که توی دل مادرش جا داشتاما بچه مادرو دوست نداشت

آخه شیطون می دونست که خدا و مادر ، هردو بچه رو دوست دارن رفت

 سراغ اون آخه شیطون قسم خورده بودقسم خورده بود به عزت و جلال اون خدای مهربون که بره سراغ اونایی که خدا دوسشون داره بره تا از خدا بگیردشون

 اما اول باید از مادر بگیردشونآخه مادر خلیفه ی خدا رو زمین بودشیطون بچه رو از مادرش گرفتدادش دست خلیفه های خودش خلیفه های شیطون بچه رو دیگه به مادرش ندادن قلب بچه رو از تو سینه اش در آوردندیگه بچه قلب نداشت بچه ی مهربون و پاک دیگه هیچی نداشت

آخه خدایی آدما به قلبشونه خلافت خدا تو آدما قلبشونه خلیفه های شیطون بچه رو کردن مثل خودشون مثل شیطون شون دیگه خدا کسی رو نداشت که دوستش داشته باشه

 دیگه مادر کسی رو نداشت که براش گریه کنه دیگه خدا کسی رو نداشت که "چرخ بر هم زنه" براش دیگه مادر کسی رو نداشت که دنیا رو زیر پا بذاره براش

بچه شده بود مال شیطونابچه ی بی قلب، مادرو کشت خلیفه های خدا رو نا امید و خسته کردبچه ی بی قلب دین خدا رو کشت خدا رو خسته کردخدایی که زمین و آسمونا رو آفرید و خسته نشداز بچه خسته شدخواست از رو زمین ورش داره اما یادش اومد که اون همون بچه ایه که دوستش داشت قلبش بازم لرزید

قلب خدا برای بچه لرزید گذاشت بازم رو زمین بمونه تا شاید یادش بیاد یه روز قلبی داشت که خلافت خدا توش بود یه روز مادری داشت که هدیه ی خدا بودتا شاید یادش بیاد یه روز همونی بود که خدا عاشقش شده بود...

باز هم رنگها

اشک ها و درد ها رنگها و باز هم رنگها .. اما این روح جوان هنوز پا بر جاست . خداوندا ببین که بنده کوچکت هنوز بر پاهای خود استوار است ... پروردگارا ...  جوانه نوپای گل امید ... سخت کار میکند حتی در این بیابان بی آب و علف ... چون تو می خواهی ! چون تو آب و خورشیدش می شوی ...  تو  برایش دست میزنی و او مست و ترانه خوان همچنان می آید ...می آید و می آید .

با یاد تو

با یاد تو هر کجا دلی شاد است

                                                در بند تو هر که شد اسیر آزاد است

 

با رنج تو جان عاشقان مسرور است

                                                با گنج غم تو سینه عشق آباد است

تو ای...

تو ای تمامی خوبیها، محزونترین آواها را پذیرا شو

در برکه قلبم عشقت ذره ذره سیراب می شود و رشد می کند.

و اکنون ای تمامی مهربانیها ، برایت در قلبم که خانه عشقت است

قصری زرین به لطافت شعر ساخته ام ، که تو را بر عرش آن جایگاهی است

که بر آن قدم بگذاری و مرا از آنجا صمیمانه بخوانی.

قصه ...

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد

قصه
قصه از آنجاست......

ازآنجا که دیگر کسی نیست......

قصه از درد بی کسی است.........

قصه از ناله ها و هق هق های شبانه است

قصه از آنجاست که باز هم در کوچه پس کوچه های عشق

به دنبال تو می گردم

به دنبال رد پایی که باز هم ما را به هم برساند

به دنبال کوچه ای که نامش رازقیست

که درختان انر در آن کوچه باز هم شکوفه زدند

و تو باز هم ایستاده ای

که مرا در آغوش گیری

قصه از آنجاست.......

از خاطره که فقط قصه است

قصه ای که دگر ...........

لحظه ها

لحظه های بی تو بودن هر کدوم مثل يه ساله

لحظه های با تو بودن هم که رويای محاله

حرفای قشنگ تو برام نيازه

راز زنده بودن و نفس کشيدنم آره اون چشمای نازه

آخه تا کی عزيزم دل من با اين همه غصه و درد و غم بسازه ؟

چرا عشق ما فقط يه عشق مخفی و فقط يه رازه ؟

حرف دل

دل گفت آخر چه بود حاصل من؟

عشق فرمود تا چه بگوید این دل من

عقل نالید کجا حل شود این مشکل من؟

مرگ خندید در این خانه ی ویرانه ی من

مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم

  به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم

چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن

مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم

همان کودکی

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!!!؟؟؟

حرفهای رمانتیک

زمانی فرا می رسد که به عشق رسیده ای و زمانی فرا می رسد که

به ورای عشق می رسی..
زمانی فرا می رسد که پیوند می یابی واز این پیوند لذت می بری .

و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت می بری..
آری هر چیزی و هر زمانی زیباست

باورم نمي شد

به من ميگفت : آنقدر دوستت دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم ...

باورم نمي شد ...

فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير ... !

سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

 

روزها

روزها در پی هم و شبها در پی روزها....میگذرد.

باران آرام بر شیشه اتاقم میکوبد.او هم دلش گرفته....باران زیبا...

دیگر حوصله تماشای باران را هم ندارم....

حوصله خودم را هم ندارم.....

دیگر گذشت زمان هم برایم مهم نیست.....بگذار تا بگذرد......

و...مرا با خاطراتم تنها بگذارید...

عشق

 

وقتی که

وقتی که دیگر نبود،من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت،من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد،من شروع کردم...

وقتی او تمام شد،من آغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن،

مثل تنها زندگی کردن است...مثل تنها مردن!

عجايب هفت گانه جهان

معلمي ازدانش آموزان خواست تا عجايب هفت گانه جهان را فهرست وار بنويسند.دانش آموزان شروع به نوشتن كردند.معلم نوشته هاي آن ها را جمع آوري كرد.با آن كه همه جواب ها يكي نبودند اما بيشتر دانش آموزان به موارد زير اشاره كرده بودند: اهرام مصر ،تاج محل،كانال پاناما،كليساي سن پيتر،ديوار بزرگ چين و... در ميان نوشته ها كاغذ سفيدي نيز به چشم مي خورد. معلم پرسيد:"اين كاغذ سفيد مال چه كسي است؟" يكي از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسيد:"دخترم چرا چيزي ننوشتي؟" دخترك جواب داد :"عجايب موجود در جهان خيلي زياد هستند و من نمي توانم تصميم بگيرم كه كدام را بنويسم. معلم گفت:"بسيار خوب هر چه در ذهنت است به من بگو ،شايد بتوانم كمكت كنم" در اين هنگام دخترك مكثي كرده وگفت:"لمس كردن،چشيدن،ديدن،شنيدن،احساس كردن،خنديدن و عشق ورزيدن. پس از شنيدن سخنان دخترك ، كلاس در سكوتي محض فرو رفت. آري عجايب واقعي همين نعمت هايي هستند كه ما آنها را ساده و معمولي مي انگاريم..

اگر مي دانستي

اگر مي دانستي كه چقدر دوستت دارم سكوت را فراموش مي كردي تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي كرد. اگر مي دانستي كه چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي و اشكهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي. اگر مي دانستي كه چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من ميدوختي تا من بر سكوت

دلتنگی

ديشب دوباره درو به خاطرت نبستم
ديشب دوباره دلو براي تو
شكستم
ديشب كه دفتره عشقو ورق مي زدم
دوباره اسمتو تو گوشه گوشه اون
نوشتم
ديشب ديدم ديگه داره دلم برات تنگ ميشه
فاصلمون خيلي وقته كه داره
پررنگ ميشه
اگه دوباره نخواي بياي كنارم

نمي دونم بدون تو تا كي طاقت
ميارم
اگه باور كني كه دستام بدون تو سرد و زمستونيه
اگه باور كني كه چشام تو
حسرتت ابريو بارونيه
شايد باور كني كه دلم هنوز پيش دلت زندونيه

خدايا

خدايا ميشنوي؟........ 

         
خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.

خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.

خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.

بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم.

خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.

سکوت

دلا شبها نمی نالی به زاری

سر راحت به بالین می گذاری

تو صاحب درد بودی ، ناله سر کن

خبر از درد بی دردی نداری

 

بنال ای دل که رنجت شادمانی است

بمیر ای دل مرگت زندگانی است

مباد ان دم که چنگ نغمه سازت

ز دردی بر نیانگیزد نوایی

مباد ان دم که عود تار وپودت

نسوزت در هوای اشنایی

 

دلی خواهم که از او درد خیزد

بسوزد،عشق ورزد،اشک ریزد

 

به فریادی سکوت جانگزا را

بهمزن ،در دل شب هایو هو کن

وگر یارای فریادت نمانده است

چو مینا گریه پنهان در گلو کن

 

صفای خاطر دلها ز درد است

دل بی درد همچو گور سرد است!!!

 

فضیلت عشق

    در بیان فضیلت عشق

دل فارغ ز درد عشق، دل نیست تن بی‌درد دل جز آب و گل نیست
ز عالم روی آور در غم عشق! که باشد عالمی خوش، عالم عشق
غم عشق از دل کس کم مبادا! دل بی‌عشق در عالم مبادا!
فلک سرگشته از سودای عشق است جهان پر فتنه از غوغای عشق است
اسیر عشق شو! کزاد باشی غمش بر سینه نه! تا شاد باشی
ز یاد عشق عاشق تازگی یافت ز ذکر او بلند آوازگی یافت
اگر مجنون نه می زین جام خوردی، که او را در دو عالم نام بردی؟
هزاران عاقل و فرزانه رفتند ولی از عاشقی بیگانه رفتند
نه نامی ماند از ایشان نی نشانی نه در دست زمانه داستانی
بسا مرغان خوش‌پیکر که هستند که خلق از ذکر ایشان لب ببستند
چو اهل دل ز عشق افسانه گویند حدیث بلبل و پروانه گویند
به گیتی گرچه صدکار، آزمایی همین عشقت دهد از خود رهایی
بحمد الله که تا بودم درین دیر به راه عاشقی بودم سبک سیر
چو دایه مشک من بی‌نافه دیده به تیغ عاشقی نافم بریده
چو مادر بر لبم پستان نهاده‌ست ز خونخواری عشقم شیر داده‌ست
اگر چه موی من اکنون چو شیرست هنوز آن ذوق شیرم در ضمیرست
به پیری و جوانی نیست چون عشق دمد بر من دمادم این فسون عشق
که: «جامی، چون شدی در عاشقی پیر، سبک‌روحی کن و در عاشقی میر!
بنه در عشقبازی داستانی! که باشد ز تو در عالم نشانی
بکش نقش ز کلک نکته ‌زایت! که چون از جا روی مانده به جایت»

یادمان باشد

این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای روی آینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل این ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلای پاک را بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه
جرم تمامشون فقط لذت آشناییه
این روزا تو هر قفس یکی دوتا قناریه
شبا غم قناریا تو خواب خونه جاریه

عاشق

من كه ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد          نوبت خاموشي من چه سهل واسان ميرسد

من كه ميدانم تا سرگرم بزم و مستي ام             مرگ ويرانگر چه بيرحم وشتابان مي رسد

زندگي سرنوشت تلخ من بود

پس چرا عاشق نباشم

ميداني شمع به دام مرگ به پروانه چه گفت    

 گفت اي عاشق ديوانه ميسوزي فراموش شوي

سوخت پروانه ولي خوب جوابش داد             گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شو ي

پس چرا عاشق نباشم

عشق تولدي دوباره ست ....شور شوقي تازه ست

زمان تولدت رو يادت بيار......اجبار بود نه اختيار

اما حالا كه عاشق شديم .......بمونيم يا بريم داريم اختيار

پس اگر بمانيم ......مانده ايم

پس اگربرويم......رفته ايم

ليك زندگي را زمان دزديده است

پس چرا عاشق نباشيم

پس چرا عاشق نباشيم

عکس

این عکس هم فقط تقدیم به عشق خودم:

عاشقي كه...

عاشقي كه تنها باشه توي دنيا نمي مونه

 

دله عاشق رو شكستن شده كاره اين زمونه

به نام آنکه

به نام آنکه آفرید مرا تا دوست داشته باشم تو را

من آهنگ غریبه روزگارم

غمی در انتهای سینه دارم

تمام هستی ام یک قلب پاک است

که آنرا زیره پایت می گذارم

با یک لبخند

به عشق عادت نکنید با عشق زندگی کنید
با یک لبخند میتوان دل خشکیده ای را شاد کرد
صداقت تنهاکلیدی است که به قفل همه دلها میخورد

بوي باران

 بوي باران بوي سبزه بوي خاك
آسمان آبي و ابر سپيد
عطر نرگس رقص باد
خلوت گرم كبوترهاي مست
خوش به حال روزگارا
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد بهناز
خوش به حال آفتاب
جامه رنگين نمي پوشي به كام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

 

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
 برگهاي سبز بيد 
نغمه شوق پرستو هاي شاد 
نرم نرمك مي رسد اينك بهار 
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال جام لبريز از شراب
اي دل من گرچه در اين روزگار 
باده رنگين نمي نوشي ز جام 
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است  
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب  
گر نكويي شيشه غم را به سنگ 

عشق

عشق به شکل پرواز پرنده است

                                                      عشق ،خواب يک آهوی رونده است

من زائری تشنه زير باران

                                              عشق ،چشمه آبی اما کشنده است

من ميميرم از اين آب مسموم

اما اون که

                          مرده از عشق

                                                                        تا قيامت هر لحظه زنده است

من ميميرم از اين آب مسموم

مرگ عاشق عين بودن،اوج پرواز يک پرنده است

تو که معنای عشقی ،به من معنا بده ای يار

دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار

صدا کن اسممو از عمق شب از لغو ديوار

برای زنده بودن ،

                           دليل آخرينم باش

                                منم من بذر فرياد ،خاک خوب سرزمينم باش

                                 طلوع صادق عصيان من ،بيداريم باش

عشق گذشتن از مرز وجوده

                                          مرگ ،آغاز راه غصه بوده

                      من راهی شدم نگو که زوده

اون کسی که سر سپرده مثل ما ،عاشق نبوده

من راهی شدم نگو که زوده

اما اون که عاشقونه جون سپرده ،هرگز نمرده

تو که معنای عشقی ،به من معنا بده ای يار

دروغ اين صدا را به گور غصه ها بسپار

صدا کن اسممو از عمق شب از لغو ديوار

                برای زنده بودن ،

                             دليل آخرينم باش

                                            منم من  بذر فرياد ،

خاک خوب سرزمينم باش

                                                     طلوع صادق عصيان من ،بيداريم باش

عشق گذشتن از مرز وجوده

                                          مرگ ،آغاز راه غصه بوده

                      من راهی شدم نگو که زوده

اون کسی که سر سپرده مثل ما ،عاشق نبوده

اما اون که عاشقونه جون سپرده ،هرگز نمرده

ميوه ها و رازهاي شخصيتي انسان

آيا مي دانيد كه مي توانيد از روي ميوه هاي
انتخاب شده شخصيت آدمها را بشناسيدو بر اساس ميوه هاي مورد نظر بگوييد كه شرايط روحي ورواني اشخاص مختلف چگونه است؟ پس ميوه دلخواه خود را انتخاب كنيد و به رازهاي شخصيتي خود و دوستانتان پي ببريد.