اگر نیمه‏شبی با صدای شرشر بارون که به پنجره اتاقت می‏خوره از خواب پریدی و بارون رو دیدی که چه مهربان به پنجره‏ی بسته‏ی اتاقت می‏خوره و دنبال راهی برای ورود می‏گرده، اون‏وقت اگه جای خالی کسی رو در آغوشت احساس کردی، اگه بارون با همه‏ی زیبایی اشک به چشمانت آورد، اون‏وقت پنجره رو باز کن و صورتت رو از خنکی بارون پنهان نکن و بذار قطره‏های بارون با اشک چشم‏هات یکی بشه

 هرگز نفهمیدی
خراب شدن قصر آرزوها رو دیدن سخته
شنیدن دروغین دوست دارم سخته
بدون تو زندگی کردن سخته
از یه عشق دردآور، افسانه ساختن سخته
به یاد آوردن خاطره های مرده سخته
به دیگران حالی کردن که نمی‏تونی دیگه آدم بشی سخته
از خدا شاکی بودن سخته
ناسزا گفتن به دنیا سخته
متنفر شدن از تو سخته
فراموش کردنت سخته
قبول بازیچه بودن سخته
نمایش بازی کردن سخته
خندیدن وقتی بغض بیخ گلوت گیر کرده سخته
تو تنهایی اشک ریختن سخته
از خدا خواستن و جوابی نگرفتن سخته
قانع کردن دیگران به عشق سخته
دیدن گریه‏ی دیگران به خاطر اشتباهاتت سخته
شنیدن سکوت دیگران به خاطر اشتباهاتت سخته
خوندن یه شعر عاشقونه که برای تو نیست سخته
نوشتن خاطراتی که از تو نیست سخته
عشق وقتی یک طرفه است سخته
تقسیم کردن معشوقه با دیگران سخته
گفتن احساسات وقتی که نیستی سخته
زنگ زدن وقتی که می‏دونم منتظرم نیستی سخته
دیدن پنجره‏ای که تو پشتش نیستی سخته
گفتن از روزی که با تو شب نشده سخته
اشتباه کردن و فرار از اشتباه سخته
دیدن رویایی که تو توش نیستی سخته
امروز و فردا کردن به امید تو سخته
ساختن فردا بدون تو سخته
ترسیدن از آینده‏یی که داره میاد سخته