سکوت
دلا شبها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ، ناله سر کن
خبر از درد بی دردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل مرگت زندگانی است
مباد ان دم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
مباد ان دم که عود تار وپودت
نسوزت در هوای اشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد،عشق ورزد،اشک ریزد
به فریادی سکوت جانگزا را
بهمزن ،در دل شب هایو هو کن
وگر یارای فریادت نمانده است
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دلها ز درد است
دل بی درد همچو گور سرد است!!!
+ نوشته شده در دوازدهم بهمن ۱۳۸۴ ساعت ۹:۲۴ ب.ظ توسط مرتضی
|