روزها
روزها در پی هم و شبها در پی روزها....میگذرد.
باران آرام بر شیشه اتاقم میکوبد.او هم دلش گرفته....باران زیبا...
دیگر حوصله تماشای باران را هم ندارم....
حوصله خودم را هم ندارم.....
دیگر گذشت زمان هم برایم مهم نیست.....بگذار تا بگذرد......
و...مرا با خاطراتم تنها بگذارید...
+ نوشته شده در هشتم شهریور ۱۳۸۵ ساعت ۷:۱۷ ب.ظ توسط مرتضی
|