فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد

قصه
قصه از آنجاست......

ازآنجا که دیگر کسی نیست......

قصه از درد بی کسی است.........

قصه از ناله ها و هق هق های شبانه است

قصه از آنجاست که باز هم در کوچه پس کوچه های عشق

به دنبال تو می گردم

به دنبال رد پایی که باز هم ما را به هم برساند

به دنبال کوچه ای که نامش رازقیست

که درختان انر در آن کوچه باز هم شکوفه زدند

و تو باز هم ایستاده ای

که مرا در آغوش گیری

قصه از آنجاست.......

از خاطره که فقط قصه است

قصه ای که دگر ...........