يه روز يكي بهم يه صندوقچه هديه داد و گفت : اين جعبه جادوييه...!!!

گفت  تو ابن صندوقچه كه اسمش دله مي توني هر غم و غصه اي رو كه تو دنياست جا بدي...بهم گفت  صندوقچه دلت به صندوقچه ي دل من راه داره...

دستهامو گرفت...تو چشمهام نگاه كردو بهم اطمينان داد كه مي تونم تكيه گاه ديگران باشم ....

من راه افتادم..راه افتادم تا غم ها رو از دل ديگران كه دلشون راه به جايي نداشت در بيارم...

همش رو ريختم تو صندوقچه ي دل ... اما...

اما بعد از يه مدت ديدم كه صندوقچه لبريز شده فهميدم كه يه جاي كار ايراد داره...

آره...بهم دروغ گفته بود ...دلشو از كنار دلم برده بود!!!

صندوقچه ي من تنها بود ..هيچ جادويي در كار نبود ...يه چيز بدتر ..جاي راهي كه از دلم به دلش باز شده بود يه حفره باقي مونده بود...

حالا ....دستهامو جلوي حفره گرفتم مبادا غم ها بيرون بريزه ..اون حتي نخ و سوزن رو هم با خودش برده...!!!

دستهامو مي برم جلوي چشمام تا تصور هاي بد رو دور كنم...اما تا دستامو بر ميدارم غم ها از حفره سرازير ميشن...

 

 

تو اگه ديديش بهش ميگي اقلا  نخ و سوزن  رو پس بياره؟؟؟؟